تبليغاتX
Dream

بزرگي بود

 

و از اهالي امروز بود

 

و با تمام افقهاي باز نسبت داشت

 

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

 

***

صداش

 

به شكل حزن پريشان واقعيت بود

 

و پلك هاش

 

مسير نبض عناصر را

 

به ما نشان داد

 

و دست هاش

 

هواي صاف سخاوت را

 

ورق زد

 

و مهرباني را

 

به سمت ما كوچاند

 

***

به شكل خلوت خود بود

 

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

 

براي آينه تفسير كرد.

 

و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود

 

و او به سبك درخت

 

ميان عافيت نور منتشر ميشد.

 

هميشه رشته صحبت را

 

به چفت آب گره مي زد.

 

براي ما، يك شب

 

سجود سبز محبت را

 

چنان صريح ادا كرد

 

كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم

 

و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

 

***

و بارها ديديم

 

كه با چقدر سبد

 

براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

 

***

ولي نشد

 

كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند

 

و رفت تا لب هيچ

 

و پشت حوصله نورها دراز كشيد

 

و هيچ فكر نكرد

 

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

 

براي خوردن يك سيب

 

چقدر تنها مانديم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 1 PM  توسط مهسا | 
" برایم سخت بود اما توانستم , توانستم در تو عشق را بشناسم چیزی که

 تو فقط ادعای شناختنش را داشتی اما من در تو شناختمش , شناختمش

این حس خوب را حسی پاک و لطیف که پاکترین حس دنیاست , دنیاست

که بی تاب و بی قرار است و جاذبه در این بین نقشی ندارد , نقشی ندارد

گردش زمین به دور خورشید در بیتابی ما تنها دلیل آن عشق است و همین

 حس و همین حال , همین حال بود که به من جرات داد و به من رخصت داد

 تا بگویم به تو دوستت دارم , دوستت دارم حرفی واقعی نیست بلکه دلیل

محکمی بر دیوانگی است آری من دیوانه ام چون آن روز که خواستم بگویم

بمان غرورم نگذاشت امروز که میخواهم بگویم برگرد درود صلوات نذر من

است اما هرگز نخواهم گفت تا بفهمی آدمی محکم و با غیرت و مرد\'م اهل

 عملم نه حرف کاذب با اینکه بسیار به بازگشت هستم راغب نمیدانم دوباره

 چه چیز یادت به یادم آورده شاید نکنی این حرف را باور که در هر روز به

یادت خواب و به یادت بیدارم اما از کوچک کردن خود بیزارم که بگویم برگرد و

 هیچ جوابی ندهی و بگویی که رفتی به رهی که نداری گذری به آدمیت

ومنیت شاید در نظر پاک وعزیزت من سگی حارم که بی قرارم تا بگیرم پاچه

 ات هه پاچه ات! من عاقل و بالغ هستم و میدانم از همان اول نداشتی

 شوقی که بمانی و ببینی مرا چونکه بعد از هر درخواست ملاقات پیچاندی

 مرا نمیدانم سر درد امانم برید برو خوش باش من چه ارزش دارم حتی حال

 که آدم شده ام هم پیش چشم تو و چشم همه یک آدم هرزم یک مشت

خاک و شن ماسه و سنگ که به زمین ریخته و شده رنگ با دوز و کلک

آدمی ساخته شده از این ماسه ها تا بیازرد دل هر چه هست و هرچه

نیست با نیرنگ و فریب حتی رحم نکند به چشم گریان و غریب حتی رو

نکند به خسته و درویشی که همه چیزش شده ریشی خوشا به حالش که

 دارد عزت و مقام ای کاش من هم داشتم از این ریش سفید!تا شاید به من

 میداد کمی جاه و جلال به به از عشق به کجا رسیدم امشب ندارم هیچ جا

 ومقامی هیچ ارزش و نامی چون رفته براهی که ندارد پایان با توبه هم بر

نخواهد گشت آسان من هم هستم گمگشته به نامی وآراسته به کاری که

ندارد ارزش حالا که توبه ام هم ندارد ارزش میفهمم که اشتباه کردم و بوده

ام

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 3 PM  توسط مهسا | 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 2 PM  توسط مهسا | 

به اونایی که براتون ارزش دارن

 بهترین دوست اون دوستیه که

بتونی باهاش روی یک سکو ساکت

 بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش

دور میشی حس کنی بهترین

گفتگوی عمرت رو داشتی 


 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم

قدرش رو نمی دونیم ولی در عین

حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به

دست نیاریم نمی دونیم چی رو از

دست دادیم


 اینکه تمام عشقت رو به کسی

بدی تضمینی بر این نیست که او

هم همین کار رو بکنه پس انتظار

عشق متقابل نداشته باش ، فقط

منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو

قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد

خوشحال باش که توی دل تو رشد

کرده


 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر

رو خرد کرد در یک ساعت میشه

یکی رو دوست داشت و در یک روز

میشه عاشق شد ، ئلی یک عمر

طول می کشه تا کسی رو فراموش

کرد


 دنبال نگاهها نرو چون می تونن

گولت بزنن، دنبال دارایی ترو چون

کم کم افول می کنه ، دنبال کسی

باش که باعث بشه لبخند بزنی چون

فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره

رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که

تو رو شاد کنه


دقایقی تو زندگی هستن که دلت

برای کسی اونقدر تنگ میشه که

می خوای اونو از رویات بکشی

بیرون و توی دنیای واقعی بغلش

کنی


 رویایی رو ببین که می خوای ،

جایی برو که دوست داری ، چیزی

باش که می خوای باشی ، چون

فقط یک جون داری و یک شانس

 برای اینکه هر چی دوست داری

انجام بدی


 آرزو می کنم به اندازه ی کافی

شادی داشته باشی تا خوش

باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا

قوی باشی

 


 به اندازه کافی اندوه داشته باشی

تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه

کافی امید تا خوشحال بمونی


 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر

حس می کنی چیزی ناراحتت

 

 می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار

می ده


 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها

رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو

راهشون هست بهترین استفاده رو

می برن


 شادی برای اونایی که گریه می

کنن و یا صدمه می بینن زنده است

، برای اونایی که دنبالش می گردن

و اونایی که امتحانش کردن ، چون

فقط اینها هستن که اهمین دیگران

 رو تو زندگیشون می فهمن


 عشق با یک لبخند شروع میشه با

 یک بوسه رشد می کنه و با اشک

تموم می شه ،‌ روشنترین اینده

همیشه روی گذشته فراموش شده

شکل می گیره ، نمیشه تا وقتی

که دردها و رنجا رو دور نریختی توی

زندگی به درستی پیش بری ،


 وقتی که به دنیا اومدی تو تنها

کسی بودی که گریه می کردی و

بقیه می خندیدن ، سعی کن یه

جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها

تو بخندی و بقیه گریه کنن


نیما احرار (اهرار )

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 11 AM  توسط مهسا | 

جرالدین دخترم:

 

از تو دورم ولی یك لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود،اما تو كجائی،در

 

 پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شكوه شانزه لیزه.

 

این را می دانم و چنان است كه گوئی در این سكوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت

 

 را می شنوم،شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشكوه،نقش آن

 

 دختر زیبای حاكمی است كه اسیر خان تاتار شده است.

 

جرالدین،در نقش ستاره باش،بدرخش،اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران

 

و عطر مستی آور گلهائی كه برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری

 

 داد،امروز نوبت توست كه صدای كف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها

 

 ببرد،به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم

 

را تماشا كن،زندگی آنان كه با شكم گرسنه در حالیكه پاهایشان از بینوائی

 

می لرزد و هنرنمائی می كند،من خودم یكی از ایشان بودم،تو

 

مرا درست نمی شناسی،در آن شبهای بسی دور با تو قصه ها بسیار گفتم

 

اما غصه های خود را هرگز نگفتم،آن هم داستانی شنیدنی است،داستان

 

 آن دلقك گرسنه ای كه در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه

 

 می گیرد،این داستان من است،من طعم گرسنگی را چشیده ام،من

 

 درد نابسامانی را كشیده ام و از اینها بالاتر، رنج حقارت آن دلقك دوره گرد كه

 

 اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند،اما سكه صدقه آن رهگذر

 

 غرورش را خرد نمی كند را نیز احساس كرده ام،با این همه زنده ام و از

 

 زندگان پیش از آنكه بمیرند نباید حرفی زد،داستان من بكار نمی آید،از

 

 تو حرف بزنم،بدنبال نام تو،نام من است،چاپلین.

 

 

جرالدین دخترم،دنیائی كه تو در آن زندگی می كنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی

 

 است،نیمه شب آن هنگام كه از سالن پر شكوه تئاتر بیرون

 

 می آیی،آن ستایشگران ثروتمند را فراموش كن ولی حال آن راننده تاكسی

 

را كه تو را به منزل میرساند بپرس،حال زنش را بپرس و اگر

 

 آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.

 

 

به وكیل خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون

 

 و چرا بپردازد،اما برای خرجهای دیگرت،باید برای آن صورت

 

 حساب بفرستی،دخترم،گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد،مردم را نگاه

 

 كن،زنان بیوه و كودكان یتیم را بشناس و دست كم روزی یكبار

 

 بگو:من هم از آنها هستم،تو واقعا یكی از آنها هستی و نه بیشتر.

 

هنر قبل از آنكه دو بال دور پرواز به انسان بدهد،اغلب دو پای او را

 

می شكند،وقتی به مرحله ای رسیدی كه خود را برتر از تماشاگران خویش

 

 بدانی،همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسی خود را به حومه پاریس

 

 برسان،من آنجا را خوب می شناسم،آنجا بازیگران همانند خویش

 

 را خواهی دید كه قرنها پیش،زیباتر، چالاكتر و مغرورتر از تو هنرنمائی

 

 می كنند،اما در آنجا از نور خیره كننده نور افكنهای تئاتر شانزه لیزه

 

 خبری نیست،نور افكن كولیها تنها نور ماه است،نگاه كن آیا بهتر از تو هنرنمائی

 

 نمی كنند ؟اعتراف كن دخترم.

 

همیشه كسی هست كه بهتر از تو هنرنمائی كند و این را بدان كه هرگز در

 

 خانواده چارلی چاپلین كسی آنقدر گستاخ نبوده است كه یك كالسكه ران

 

 یا یك گدای كنار رود سن یا كولی هنرمند حومه پاریس را ناسزائی بگوید.

 

دخترم چكی سفید برایت فرستاده ام كه هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج

 

 كنی ولی هر وقت خواستی دو فرانك خرج كنی با خود بگو سومین

 

 فرانك از آن من نیست،این مال یك فقیر گمنام باشد كه امشب به یك فرانك

 

 احتیاج دارد،جستجو لازم نیست،این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی

 

 همه جا خواهی یافت،اگر از پول و سكه برای تو حرف می زنم برای آن است

 

 كه از نیروی فریب و افسون این فرزند شیطان خوب آگاهم،

 

من زمانی دراز در سیرك زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازانی كه بر

 

 روی ریسمانی بس نازك و لرزنده راه می رفتند نگران بوده ام،

 

اما دخترم این حقیقت را بگویم كه مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر

 

 از بند بازان ریسمان ناستوار،سقوط می كنند.

 

 

جرالدین دخترم،پدرت با تو حرف می زند،شاید شبی درخشش گرانبها ترین

 

 الماس این جهان تو را بفریبد، آن شب است كه این الماس همان

 

 ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است،روزی كه چهره

 

 زیبای یك اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد،آن روز است كه

 

 بندباز ناشی خواهی بود،زیرا بندبازان ناشی همیشه سقوط خواهند كرد،از این

 

 رو دل به زر و زیور مبند،بزرگترین الماس جهان آفتاب است كه

 

 خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.

 

اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی،با او یكدل باش و به راستی او

 

را دوست بدار و معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان،به

 

 مادرت گفته ام كه در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد،او بهتر از من معنی

 

 عشق را می داند،او برای تعریف عشق كه معنی آن یكدلی است،

 

 شایسته تر از من است.

 

دخترم،هیچكس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت كه شایسته آن

 

 باشد كه دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان كند،برهنگی

 

 بیماری عصر ماست،به گمان من،تن تو باید مال كسی باشد كه روحش را برای

 

 تو عریان كرده است.

 

جرالدین،برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگر میگذارم و با این آخرین

 

 پیام،نامه را پایان می بخشم.

 

" انسان باش پاكدل و یكدل،زیرا گرسنه بودن،صدقه گرفتن و در فقر مردن،هزار

 

 بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. "

 

 

چارلی چاپلین

پدر تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 10 AM  توسط مهسا | 

داستان

 

يک کشتی در يک سفر دريائی در يک طوفان در هم شکست و غرق شد و تنها 2 مرد توانستند نجات پيدا کنند و تا يک جزيره کوچک

شنا کنند و خود را نجات دهند.هر دو نمی دانستند که چه بايد بکنند اما می دانستند کاری جز دعا کردن از عهده آنها بر نمی آيد و برای

اينکه بفهمند کدام يک از آنها پيش خدا محبوب تر است و دعايش زودتر مستجاب می گردد، تصميم گرفتند جزيره را به دو قسمت تقسيم

کنند و هر يک در بخشی از آن به صورت مستقل بماند و دعا کند.

 

اولين چيزی که آنها از خدا خواستن غذا بود، صبح روز بعد مرد اول ميوه ای را که بر روی درختی بود ديد و می توانست آن را بخورد اما

 

در قسمتی که مرد دوم قرار داشت، زمين لم يزرع بود.

 

هفته بعد مرد اول تنها بود و از خدا خواست تا همسری به او بدهد و روز بعد کشتی ديگری شکست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يک

 

 زن بود که اتفاقاً به سمت قسمتی از جزيره شنا کرده بود که مرد اولی قرار داشت. در سمت دوم، مرد هنوز تنها بود و چيزی نداشت.

 

به زودی مرد اولی از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بيشتری کرد، روز بعد مثل اينکه جادوئی شده باشه و همه آن چيزهائی که

 

می خواست را به صورت يکجا پيدا کرد. اگر چه هنوزمرد دوم به هيچ چيزی نرسيده بود.

 

سرانجام مرد اول از خداوند طلب يک کشتی نمود تا به اتفاق همسرش آن جزيره را ترک کنند و روز بعد مرد در سمتی از جزيره که مال

 

او بود کشتی را ديد که لنگر انداخته است به همين خاطر مرد به اتفاق همسرش سوار کشتی شدند و قصد داشتند که مرد دوم جزيره

 

را ترک کنند.

 

او فکر می کرد مردم دوم شايسته دريافت نعمتهای الهی نيست چون هيچ کدام از دعاهايش از طرف خداوند پاسخ داده نشده بود

 

هنگامی که مرد اول به اتفاق همسرش آماده ترک جزيره بودند ناگهان صدائی غرش وار از آسمان شنيد" چرا همراه خود را در جزيره

 

تنها می گزاری و ترکش می کنی ؟ "

 

مرد اول پاسخ داد" نعمتها برای خودم است ، چون من تنها کسی بودن که برای آنها دعا کردم اما دعاهای او مستجاب نشد و پس

 

سزاوار هيچ کدام نيست "

 

صدا مرد را سرزنش کرد " تو اشتباه می کنی ، او تنها کسی بودکه من دعاهايش را مستجاب کردم وگرنه تو هيچ کدام از نعمتهای

 

مرا دريافت نمی کردی "

 

مرد گفت" به من بگو او چه دعائی کرد که من بايد بدهکارش باشم "

 

صدا گفت " او برای اجابت دعاهای تو دعا می کرد"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 11 AM  توسط مهسا | 

جای پا

 

خواب دیده بود ، در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا. روبه رو در پهنه

 

آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر

 

صحنه دو جای پا در ماسه فرورفته است . یکی جای پای او و دیگری جای پای

خدا.


وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد، متوجه شد که خیلی اوقات

 

در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که آن اوقات

 

 سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی اوبوده است.


این واقعاً او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد : خدایا تو گفته بودی

 

چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ، همیشه همراه من خواهی بود . ولی من

 

متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیم فقط یک جای پاست ، نمی فهمم چرا

 

در موقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشته ام مرا تنها گذاشته ای ؟!!!


خدا پاسخ داد :فرزند عزیز و گرانقدر من ، تو رادوست دارم و هیچ وقت تنهایت

 

نمی گذارم . زمانهایی که تودر آزمایش و رنج بودی ، وقتی تو فقط یک جای پا

 

می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 10 AM  توسط مهسا | 

 

 

 

A small crack appeared On a cocoon.
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد
.------------ --------- -

A man sat for hours and watched
Carefully the struggle of the butterfly
To get out of that small crack of cacoon.
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدناز سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.

------------ --------- -

Then the butterfly stopped striving .
It seemed that shewas exhausted and couidnot go on trying
.

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند بهتلاشش ادامه دهد
.------------ --------- -

The man decided to helpthe poor creature.
He widened the crack by scissors
.
The butterfly cameout of cocoon easily, but her body wasTiny and her wings werewrinkled
.
آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند
.
------------ --------- -

The man continued watching the butterfly.
He expected tosee her wings become her body
.
But it did nothappen
!

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد
!
------------ --------- -

As amatter of fact,the butterfly to crawl onThe ground for the rest of herlife,
For she could never fly
.
در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند
.
------------ --------- -

The kind man did not realize that God had arranged thelimitation of cocoon.
And also the struggle for butterfly to get out ofit
,
so that a certain fluid could be discharged from herbody to enableher to fly afterward
.
آن شخص مهربان نفهميد كهمحدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد
.------------ --------- -

Sometimes struggling isthe only thing we need to do .
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم
.
------------ --------- -

IfGod had provided us with n easy life to live without any difficulties,
Thenwe become strong,and could not fly
.

اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم
.

------------ --------- -

I asked for strength,andHe provided mewith enough difficultiesTo become strong.
I asked forknowledge and He provided meمن نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد
.------------ --------- -

Iasked for prosperity and promotion,
and He provided me with abilitytothink and hands to work
.
I asked for bravery ,nd He providedMe withabstacles to overcome
.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به منقدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،تا آنها را از ميان بردارم
.

------------ --------- -

I asked for motivation,and He showed me eople who needed help.
Iasked for love and He provided me with opportunityTo give love toothers
.

من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم
.------------ --------- -

I did not get what I wanted…..
ButI was provided withwhat I needed
.

«
من به آنچه خواستم نرسيدم...اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد

------------ --------- -

Donot worry,fightWith difficulties and be sureThat you canprevail over them.
نترس با مشكلات مبارزه كنو بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 4 PM  توسط مهسا | 

ای جوان


رویاهایت را فرو مگذار


که بی آنان زندگانی را امیدی نیست


بی امید زندگی را آهنگی نباشد



از رویاهایت شتابان گذر مکن


که در التهاب این شتاب


نه تنها نقطه ی سر آغاز خویش


بلکه حتی سر منزل مقصود را گم کنی



زندگی مسابقه نیست


زندگی یک سفر است


وتو آن مسافری باش


که در هر گامش


ترنم خوش لحظه ها جاریست

 

__________________

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 4 PM  توسط مهسا | 
نماد ghazal_ak
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 4 PM  توسط مهسا |